اسباب کشی
لطفا اینقدر برام کامنت نذارین، چون من دارم وبلاگم رو به یه آدرس جدید منتقل می کنم ومجبورم اینهمه کامنت رو هم جابجا کنم!
بعد از اینهمه وقت!
آقا سر جانبازان پیاده می شم. سرجانبازان راننده تاکسی های با لباس های چرک بعضی چای و کلوچه به دست انگار که مسافرها از نقص شنوایی رنج می برند چند بار تو صورتت مقصدشون رو فریاد می زنن، انزلی، انزلی، خانم انزلی؟ باصدای بلندتر: انزلی یه نفر! تو تاکسی فقط یه نفر نشسته! می خوام بگم تو که فقط یه مسافر داری؟ ولی یادم می افته من دارم می رم چالوس نه انزلی! ازبین هیکل های بزرگ و خواب آلود داخل دکه ای می شم و از دختری که پشت میزروبروی در نشسته می پرسم واسه چالوس ماشین دارید؟ مسافرم داره؟ تا بدونم چقدر معطلی داره؟ - یه نفر دیگه بیاد تکمیله! پول رو می ذارم رو میز میشینم رو صندلی و از لابلای هیکلها سعی می کنم نوشته پرینت رو دیواره رو بخونم: شما راننده عزیز.خواهش... تجمع شما مانع از...است. در گیرو دار خوندن خبر می دن تکمیله و سوار شیم. برعکس آقایون در تهران ، معمولا آقایون گیلکی محجوبانه در صندلی عقب تاکسی جا می گیرند و طوری خودشون رو به در می فشرن که دلت می خواد بگی آقا من شپش ندارم راحت باش! شب پیش طبق عادتی که از وقتی به شهر اومدم دچارشم که نمی دونم تاثیر آب و هواست یا دوری از مادر! هیچ نخوابیدم و خیلی زود چرتم می گیره وقتی چشمهامو باز می کم انگشت به دهن می شم!دیوارهای سفید که گلهای رنگارنگ روشون پهنه، آبی فیروزه ای آسمون و دریا که هرچی جلو می ریم کم تر و کمترپیداست، اتوبان صاف و محله های تمیز منو به این صرافت می ندازه که نکنه تاکسی توسط تاکسی دزدها به جای چالوس داره می ره مادرید!؟ از رشت تا چالوس با تاکسی 4 ساعت راهه از آخرین باری که چالوس بودم 5-6 سالی می گذره، و خیلی زود می تونم متوجه شم این فقط زمان نبوده که چنین تغییر چشمگیری تو این شهر بوجود آورده، از مقایسه شهرهای مازندران و گیلان تفاوت سیاست سرمایه گذاری رو لمس می کنی، اگر دیوارهای آجری خونه های قدیمی رشت رو با دیوارهای سیمانی و سفید شهرهای مازندران مقایسه کنی، اگر مکانیکی های لب دریاچه بلند بالای عینک رو که روش اونقدر خزه بسته که به زور آبش رو میبینی رو با ویلاهای چند طبقه کناره مازندرانی خزر مقایسه کنی! اگر ساحل های خلوت گیلان رو که بعد از طوفان زباله بارون می شه رو با ساحل شهرهای مازندران مقایسه کنی. ویلاهای سربه فلک کشیده هم پدیده ایست در نوع خود! تا فاصله یک وجبی دریا دریا رو قبضه کردن انگار که بهت می گن آرامش شنیدن صدای امواج دریا مال صاحب این ویلاست، شما برو عقب تر وایسا ، عقب تر، مگه نمی بینی داریم حصار می کشیم! اگه خوب بگردی می تونی از بین دیوارهای ویلاها، یه وجب از آبی دریا رو ببینی، خوب تماشا کن معلوم نیست سال دیگه که بیای همین یه وجب هم بتونی ببینی یا نه! البته به تازگی رشت هم در رقابت با استان پیشرفته بغلی تکان هایی به خود داده : شرح مجتمع تجاری سر به فلک کشیده لب ساحل رو قبلا دادم! خب البته بافت طبیعی مازندران با گیلان فرق می کنه. رنگ گیلان سبز تیره ست و رنگ مازندران سبز روشن، گیلان جنگلهای انبوهه و مازندران دشت های پهن و یکنواخت، مازندران رطوبتست و گیلان رطوبت بیشتر! سبزی و زردی دشتهای پهن رو وقتی از چالوس 1ساعت و نیم تا آمل تو راهم بیشتر دیدم ، و بیشتر از اون وقتی رسیدم به شهر آمل و باز باید سوار یه تاکسی می شدم تا دانشگاه آزاد! بافت اجتماعی مذهبی تر از گیلانه و دخترهای دانشجوی صندلی عقب که دارن جریان دستگیر شدنشون در شب قبل رو برای پوشیدن مانتو کوتاه با آب و تاب تعریف می کنن،و قتی از تاکسی پیاده می شن چادری نصف و نیمه به سر می کشند و از جلوی نگهبانی رد می شن. با اعتماد به نفسی که یاد گرفته ام وقتهایی که مطمئن نیستم جایی راهم می دهند یا نه باید به خوم بگیرم می رم سرغ نگهبانی و می گم با آقای ... کار دارم با احترام راهنماییم می کنند که از حیاط وسیع که رد شدم وارد ساختمون سنگی که حتی از فاصله دور هم معلومه نو سازه و پشتش کوهی سرسبزایستاده بشم و بپیچم سمت راست. تا اینجاش استانداردهای این دانشگاه از دانشگاههای تهران بالاتره! نگهبان هاش که انصافا باید برای حراست دانشگاههای تهران کلاس آموزش با مراجعین بگذارن! مصطفی مدیر گروه گرافیک از بچه های دوسال بالاترمون تو دانشگاه تهران قیافه خسته مو که می بینه دیگه خیلی راجع پیشنهاد تدریس تو این دانشگاه حرفی نمی زنی و یه راست می برتم بیرون که یه غذایی بخورم! از جلوی ویلاهای رنگارنگ و شیک دشتارود که رد می شدم حساب کتاب کردم که پول یه روز کامل ، 8 ساعت تدریس رو باید فقط بدم کرایه ماشین برای رفت وآمد بین دو شهر! دیگه گذشت روزهایی که بین کرج و تهران هر روز برای کار در رفت و آمد بودی! دیگه داری پیر می شی لک لک خانم! دیگه حس فداکاری برای جامعه فرهنگی هم نمی تونه وادارت کنه هفته ای یه روز جاده های بلند رو طی کنی! تازه اگه چیزی برای فداکردن داشته باشی!
مصطفی یه آژانس خبر می کنه . راننده مهندس گویان می گه که مصطفی ازبچه های گل اونجاست ، انگار من قراره به مصطفی کار بدم که دارن تعریفشو برام می کنن! با مهندس گرم خوش و بش می شه و به سرعت سر در میاره که احتمالا قراره برای تدریس بیام. به جای سر درآوردن از باقی حرفها با لهجه مازنی که حتی از گیلکی هم برام غریبه تره به دشت های وسیع خیره می شم. هراز گاهی به لهجه مازنی باهام شوخی می کنه و من می خندم، بعد برمی گرده می پرسه فهمیدی چی گفتم؟ می گم نه! سر نهار از تجربیات مصطفی درباره استراتژی های زندگی استفاده می برم و حدس می زنم وقتی برگردم خیلی هاشو فراموش خواهم کرد، هرگز نفهمیدم اول چیزی رو یاد می گیرم و بعد عمل می کنم یا با عمل کردن یاد می گیرم؟ وقتی ساعت یک شب به خونه ام می رسم پشتم از نشستن رو صندلی های تاکسی درد گرفته، اگه خط هوایی بین رشت و آمل برقرار می شد شاید این کار رو قبول می کردم و اونوقت احتمالا باید پول یه هفته تدریس رو کرایه راه می کردم!
ترس از عمق
متاسفم ولی
روزهای بدی رو پشت سر می ذارم، توصیفش سخته، مثل فیلمهای تعقیب و گریز که توش یه نفر مجبور از روی پشت بوم یه ساختمون بپره روی بوم ساختمون دیگه ، و همیشه جرات اینکارو داره. کسانیکه درحال تعقیبشن یا موفق می شن دنبالش بپرن و یا ناامید می شن و همونجا می مونن، فقط مساله اینه شخصیت اصلی باید بپره وگرنه اوضاع سخت تر می شه و یا احتمالا کشته می شه. حالا تصور کنید شخصیت ما ترس از عمق داره یا مثلا پاش می لنگه، یا تصادفا همون موقع یادش می افته که خاگینه رو گاز بار گذاشته بود ودلواپسه که الان ممکنه جزقاله شه! و تعقیب کننده ها دارن نزدیک و نزدیک تر می شن و هر چی نزدیک تر می شن معلومه که آدمای خیلی خطرناکین. بعد یه عده اون پایین وایسادن و هی می گن : بپر! بپر! نترس بپر! بابا ترس نداره که، اگه نپری می میری...زودباش بپر ... احتمالا شخصیت ما اصلا نمی پره و مساله دیگه اینه که هیچکس همچین فیلمی رو نگاه نمی کنه!
اعترافات خودم
باید اعتراف کنم که از چند نوع بیماری روحی بهره می برم:
شادی موضعی: یعنی فقط ساعاتی از شبانه روز رو می تونم خوشحال باشم وبعدش فورا به حالت اول برمی گردم.
استفاده از روش های خودسرکوبگرانه برای جلب تشویق دیگران: مثلا می تونم ساعتها راجع به تصویرسازیهام بد بگم تا مخاطب تحریک بشه ودلش به رحم بیاد به حمایت از آثار من به پا بخیزه- می دونید بعضی زنها روشهای هوشمندانه ای رو برای جلب حمایت دیگران دارن، و من یکی از اونهام!-
می تونم پشت سر خودم حرف بزنم، واین کار رو تا مرز نابودکردنم ادامه می دم هرچی هم برای خودم دلیل میارم که اونقدرها که خودم فکر می کنم بد نیستم نمی تونم خودمو راضی کنم تا جایی که مجبور به تهدید می شم که همه چی رو بهم خواهم گفت و اونوقته که دست از سر خودم بر میدارم و کاری به کار خودم ندارم.
من با اشتیاق فراوان بهترین تصویرهایی رو که برای مرکز مطالعات پارسه زده ام تو وبلاگم به نمایش گداشتم. ولی علی.ب. مدیر هنری که وظیفه سرکوب خلاقیت های من رو داره چون صادقانه معتقده که جامعه هنوز آمادگی پذیرش هر ایده بزرگی رو نداره ، کاملا اتفاقی بهم تذکر می ده که فعلا این تصویرها رو جایی ارائه نکنم تا وقتی که چاپ بشن. از اونجایی که تصویرهای بیچاره من ماههایی رو در دالانهای وزارت فرهنگ و ارشاد سپری خواهند کرد تا مجوز بگیرن و هر بلایی ممکنه سرشون بیاد مثلا ممکنه رامین گلویش در یکی از دفاتر وزارتخونه گیر بکنه و کلا از ازدواج با ویس پشیمون بشه ، و یا حیوانات کلیله و دمنه وقتی مجوز می گیرن لباس تنشون باشه، هیچ معلوم نیست که چه سرانجامی منتظر داستان کتاب و تصویرهاش هست ومن که تاکتیک سرکوبگرانه ام رو شروع کرده ام ناچارم حداقل یه تصویر- فقط یه تصویر از 35 تصویر برای کتاب کلیله و دمنه رو به نمایش بذارم تا دچار سرخوردگی نشم، از کسانی که این تصویر رو می بینن عاجزانه خواهشمندم اگه علی رو می شناسن بهش نگن که من همچین کاری کردم!

درباره تکنولوژی ما
(خواندن این مطلب برای آیدین واجب نیست، چون براش تعریف کرده ام)
چه توضیحی داری؟ بااینکه ماشین زیرپاته، من از تو زودتر رسیدم! تا وقتی که موفق به گفتن این جمله باشم کنار خیابون پرسه می زنم. رهگذرها که سئوالهای فلسفی مهمی دارند سرتاپای منو براندازمی کنن، هیچ جزئی از قلم نمی افته. از اینکه می تونم به تعدادی از سئوالهای خیلی جدی که ذهن این مردم شریف رو به خودش مشغول کرده جواب بدم از خدا سپاسگذارم ولی خب از اونجایی که قادربه پاسخ دهی به تمام سئوالها نیستم اونم در شرایطی که تعداد رهگذرها دائم رو به افزایشند خودم رو داخل دستشویی عمومی کوچکی می اندازم. می دونید! شادکردن خانمها اصلا کار مشکلی نیست مثلا ما خانمها از اینکه آینه وسیعی دیوار کناری دستشویی عمومی رو پوشونده باشه می تونیم به هیجان بیایم. طبیعتا می دونید که عکس العمل دختری که از نظر ذهنی مشکلی نداره، یا حداقل مشکل خیلی جدی، در مقابل یه آینه بزرگ چیه؟ در حال مرتب کردن موهام هستم که شاید موفق بشم سئوال های فلسفی جدی تری رو در ذهن رهگذران جواب گو باشم که که تصویر پیرزنی دست در دست پسربچه ای 5-6 ساله با سرعت وارد قاب آینه می شه. اونقدر هیجان زده اند که تقریبا مطمئنم که اتفاقی یه فرودگاه تازه تاسیس رو تو میدان سلماس کشف کرده ام و این مادربزگ و نوه هم مسافرینی هستند که ممکنه از هواپیما جا بمونن ، بچه این پا اون پا می کنه و دستگیره درتوالت رو می کشه، در باز نمی شه.مادر بزرگ راههای مختلفی رو امتحان می کنه در رو هل می ده ، غر می زنه ،دعا می کنه ، سیم سیم باز شو، سیم سام، سام سام،...به حافظه اش فشار میاره... من و خانم دیگه ای احتمالا او هم از نظر ذهنی مشکلی نداره، به کمک مادربزرگ می ریم ، بچه متعجب از پدیده پیچیده ای که در مسیر زندگیش قرارگرفته این پا و اون پا می کنه. ما که به نسل جدید متعلقیم با آگاهی از زبان مادری و همچنین احاطه ای که به زبان انگلیسی داریم دستورالعمل های روی تابلوی قرمز کنار توالت رومی خونیم تا بهش نشون بدیم که برای رویارویی با مسایل دنیای تکنولوژیک باید درس خوند و حتی استفاده از دستشویی هم مستلزم دانستن حداقل دو زبان است، و همچنین همراه داشتن پول خرد، دنبال پول خرد تو کیفهامون می گردیم، باید سکه بندازیم تا دربازشه، مادربزرگ مضطرب تر از این حرف هاست که دنبال پول خرد بگرده ، من فداکارانه می خوام برم بیرون ازعابرین پول خرد بگیرم که خانم بغل دستی یک عدد سکه 500 ریالی! تو کیفش پیدا می کنه که با همکاری همدیگر و دقت هر چه تمامتر می اندازیمش رو داخل شکاف تعبیه شده کناردر تا خانواده ای رو از نگرانی نگرانی برهانیم ، درتمام این مدت عکس العمل پسربچه قابل ستایشه ، با اینکه در وضعیت دشواری قرار گرفته ولی کنجکاوانه طرز کار دستاوردهای تکنولوژیک رو دنبال می کنه و مشتاقانه منتظره که دری که الان برایش در حکم در غار گنجینه راهزنان است باز بشه. هیچ اتفاقی نمی افته. توالت پول خانم رو خورد، آه چه حس نوستالژیکی داره این خوردن پول خرد، درست مثل تلفن عمومی های قدیمی. ولی اضطراب و یاس همچنان در صورت پسربچه و مادربزگ موج می زنه، و ما ناامید و ناتوان از کمک...
ولی خوب یه پارک کوچک پشت دستشویی هست و خوشبختانه بچه هم در سن و سالیه که جرات کنم پیشنهاد بدم از یکی از درختان کلفت پارک استفاده کنند. سکه هم نمی خواد! مادربزرگ و نوه با خوشحالی دست در دست هم به دامن طبیعت پناه می برن!
نکته اخلاقی: علم و ثروت هیچ کدوم بهتر نیستند.
انصاف
نمی دونم،...من خیلی جمله ها رو با نمی دونم شروع می کنم. چند تا دلیل می تونه داشته باشه:
1.من خیلی چیزها رو نمی دونم
2. اصولا آدم منصفیم که نمی خواهم با جمله ام قضاوتی رو در کسی برانگیزم وبا گفتن این کلمه می خوام به خودم یا به طرف مقابلم فرصت فکرکردن بدم
3. خیلی آدم خودنماییم که میخوام با این جمله منصف بودنم رو نشون بدم
4. این یه عادت خانوادگیه که نمی دونم از کی به ارث برده ام!
خلاصه می خواستم بگم نمی دونم به خاطرکدومه:
- شرایط خاصیه که توش قرار داریم
- یه جور حسودی
- یا دلتنگی
- یا اینکه این فکر که چرا به فکر خودم نرسید (من که تصویرگریم از فلان کسی که توی یه دانشگاه توی آمریکا پذیرش گرفته بهتره!)
از شنیدن پی درپی خبر رفتنهای دوستانمون و....نمی دونم خوشحال بشم یا ناراحت! یعنی هم خوشحال می شم و هم غمگین!
منظورم اینه که شاید اگه شرایط خاصی(البته نه اینکه خیلی خاص باشه همین اتفاقات خیلی بی اهمیتی که داره می افته و همه دنیای بی جنبه هم هی جوگیر میشن و مارو تحریم می کنن) نبود این فقط یه رفتن بود که می تونست به سادگی برگشتی داشته باشه با دستاوردهایی ولی اینطوری... - پرسید تو چرا نمی ری گفتم از اینکه حس کنم مجبورم برم حرصم می گیره! نمی خوام همچین حسی داشته باشم. - نگار رو می گم، برگشت با پسری از ایرلند که نامزدیشون رو به خانواده اش اعلام کنند و برگردند به شلوغ پلوغی زندگیشون ، زندگی که از مدتها پیش شروع کرده اند. بهترین دوستم که حالا هر چی می خوام حالیش کنم که زندگی من با اون فرق داره فقط حس می کنه دارم منتی روش می ذارم ، که دارم فاصله می ندازم و تو حریمم راهش نمی دهم چون فکر می کنه از روزی که اومده همه طوری باهاش حرف زدن که بروبابا تو چی می فهمی تو که 10 ساله تو اروپایی! شایدم منم که حالیم نمی شه نباید این چیزارو حالی کرد... دغدغه اش اینه که چرا ما ایرانیا! توی صف نمی ایستیم؟! و به نظرش همه جا آسمون یه رنگه چون همون جور که من پام لای در متروی تا خرخره پر بوگندو می مونه اونم تو متروهای عظیم لندن گم می شه و میشینه یه گوشه گریه می کنه! اینطوریه که نمی دونم دوست های صمیمی اند که تغییر می کنند و جاشون رو به کس دیگه می دهند یا معیار های منه که باید جاشو به ارزشهای دیگه ای بده!
جمع های خانوادگیمون هم داره خلوت تر می شه و من به این فکر می کنم -اگه نخوام بگم نگرانم- فقط به این فکر می کنم که خواهرزاده ای که داره می ره به سوی سرنوشت نداشته اش در اینجا چقدر ازایران رو درک کرده و نکرده یادش می مونه؟ باز نمی دونم چرا یه خورده تنم می لرزه وقتی تجسم می کنم اگه یه روز با یه دختربلوند عروسی کرد و بچه ای داشت چیزی داره از ایران براش بگه؟!
وبعد فکر می کنم مگه خونه و خانواده و مملکت برچسبه رو تی شرته که اگه بیفته دیگه قبول نمی کنن تعویضش کنن؟!
خب یه خورده کلیشه ای میشه وگرنه می تونم متنم رو اینطوری تموم کنم، نمی دونم!
پ ن. چرا من هیچ عکسی تو وبلگم نمی بینم؟! شما هم نمی بینید؟ چه سئوالی! همه عکسها فیلتر شده! البته اختلافات کوچکی بین زندگی من و نگار وجود داره!

تند و آرام
عاشق رقصیدنم. ازهرنوعی! با موسیقی ایرانی خارجی ، تند آروم با راک، ترکی، من با متال هم می رقصم باموسیقی کانتری که خیلی خوب میشه رقصید. تنها یه نوعش هست که تقریبا عاجزم از انجامش اونم رقص عربیه! اصلا درک نمی کنم چطور میشه اینهمه جا رو در آن واحد لرزوند!! 5 ساله که هستم، جایی زندگی می کنم که تلوزیونش، شو و برنامه موسیقی زیادی نشون می ده ومن با یه لوله کاغذ ادای خواننده ها رو درمیارم. مهدکودک نرفتم وگرنه اونجا هم می تونستم تو رقص دسته جمعی شرکت کنم. رقصایی که دختربچه ها می رقصن و پسرا دست می زنن، بعد پسرا پا می کوبند و دخترا دورشون می گردند، که پسرا یاد می گیرند زیبایی های دخترانه رو کشف کنند و دخترا یاد می گیرند قدرت مردانه رو بفهمند. وقتی همه مشغول کاراشونن من تو یه اتاق خلوت واسه خودم شو می ذارم، هرگز صدای خوبی نداشتم پس اجازه می دم خواننده توی ضبط به جای من بخونه عوضش منم به جای اون می رقصم. قبلا آروم تر می رقصیدم، وقتی تند می شد دست و پامو گم می کردم. حالا یاد گرفته ام که با هر آهنگی، هرآهنگی که تصورشو بکنی می شه رقصید. مثل گریه کردنه (این تعریف برای دختراست بیشتر گمونم) سبک بال می شی، با بدنت شعر می گی، فکرتو، نگرانیتو، هیجانت رو موزون می کنی تو حرکت. اصلا بهتره خیلی فکر نکنی. انگار با حرکاتت داری نیرویی وارد می کنی به فضا، داری چیزی رو تغییر می دی، حس می کنی فقط کافیه حرکت کنی تا دنیات عوض شه. تا اصلا نبینی چه اتفاقی داره دور و برت می افته. توتنهایی هرجوری بخوام می رقصم و تو جمع رقصیدن مثل نمایش دادنه. رقصیدن رو دوست دارم و عاشق مهمونیهایی هستم که بیشترش رقصه، از زیاد رقصیدن خجالت نمی کشم برام مهم نیست یه طوری نگاهم کنن، شاید چون اصلا معنی این نگاهها رو درک نمی کنم! واسه چی رقص یه فعالیت جلف حساب میشه؟ چرا تو مهمونیها بهتره اونقدر دستت رو بکشن که از جا دربیاد تا بلند شی برقصی؟ نه جدا یه سئواله برام ! تا وقتی بزرگ شدم با هیچ پسری نرقصیدم، چه حیف!
تو عروسی، تو مهمونی دختربچه ها باهم می رقصن و پسربچه ها باهم...دوتا پسربچه هفت هشت ساله کنارهم وایسادن و جمعیت هل هله کنان رو نگاه می کنن. می گم چرا نمی رقصی؟ میگه این نمیاد، به دوستش اشاره می کنه می گم می خوای باهم برقصیم؟ با خجالت قبول می کنه. باهش می رقصم و آخرش با هم دست می دیم. نمی دونم توهم بود یا واقعا نگاه سنگین مادرش رو رو خودم حس کردم؟!
اینم از امروز
محمود فکر کرده بود ممکنه گاز گرفتگی، گرفته باشه منو که تو بلاگم کم نمی نویسم. اولا مرد حسابی تو این فصل گاز کی رو می گیره؟ بعدشم تو که میای سر می زنی چرا چیزی نمی نویسی؟! خب دلش نخواسته! مگه من مفتشم!
ساعت 5 صبح است که خوابم می بره، یه مدت بود شبها قرص می خوردم که برنامه خوابم منظم بشه بعد گفتم بروبابا چی چی دنیا و زندگی منظمه که این یکی باس باشه. حالا 5 می خوابم و ظهر پا میشم حالا اگه زودتر بخوابم هم زودتر پا نمیشم، رطوبت هوا اونقدر بالاست که می ترسی اگه بی هوا بلند بشی هوا کم بیاری ، اونقدر تو رختخواب می مونی تا لحظه مناسب برسه و اون لحظه تقریبا ساعت 12 و1 ظهره. به دلایلی امروز که از خواب پا میشم حالم خوب نیست - که به دلایل دیگه نمی خوام بگم چه دلایلی بوده - حتی بعضی از این دلایل هنوز برای خودم ناشناخته است. حتی نمی تونم خودمو راضی کنم که پاشم ورزش کنم.
سعی می کنم یه دلیل واسه گریه کردن پیدا کنم واسه همین به سرنوشت Serpico نگون بخت فکر می کنم و براش اشک می ریزم. زنگ می زنم به آیدین ، خب به کی دیگه می تونم زنگ بزنم به سحر یا آزاده که سر کارن؟ زنگ بزنم بگم حالم خوب نیست که چی بشه؟! حالا از اون راه دور چه بکنن؟ به احسان که حوصله حرفای سیاسیش و دیدگاههای اجتماعیشو ندارم! آیدین هم سر تمرینه...اگه بعد از مادرم یه آدم صبور شناخته باشم خودشه. در عرض نیم ساعت 4 بار زنگ می زنم.... تا ساعت 4 چیزی نخورده ام به جز چای. اگه یه روز یه چریک بشم و منو تو کوه وکمر بگیرن وببرن تو یه اردوگاه نظامی چشمامو ببندنو بذارن پای دیوار و بگن قبل از تیر باران آخرین آرزوم چیه؟ میگم: یه لیوان چایی داغ بهم بدن! شیر آب سرد آشپزخونه خراب شده حدود یه ماهی میشه ومن به صاحب خونه ام زنگ نزدم بیاد درستش کنه چون تازگیها حالم ازش بهم می خوره دلیل این یکی رو می دونم، یه پسر بچه 4-5 ساله داره که فقط بلده با فحش و دعوا با این بچه حرف بزنه! ببینم اگه یکی هر روز بهت بگه احمق بیشعور واسه چی خودتو کثیف کردی یا بزنه تو سرت که چرا یه گل از تو باغچه چیدی یا صبحها نذاره بیای تو حیاط بازی کنی چون هوا سرده و ظهرها هم نذاره بیای چون هوا گرمه و بهت بگه گمشو بیا تو.... خوشت میاد؟ نمی دونم کی باهاش دعوا می کنم ولی بالاخره یه روز این کارو می کنم...حالا شایدم یه راه صلح آمیزتر پیدا شد که منو از این خونه بیرون نکنن.
حالا، جالب عکس العمل پسر بچه هس که خودش داستانیه! یه روز که تو اتاق زندونیش کرده بودن به مادرش می گفت: پدرسگ، پدرسگ، پدرس.... و حسابی دل من خنک شد. بگذریم آب داغ فقط هست و من ظرفهامو 2 روز یه بار می شورم . واسه همین حال ندارم غذا درست کنم. با آیدین می زنیم بیرون که یه چیزی بخوریم. زنی توی کوچه چپ چپ زیرچشمی نگاهی میندازه تو چشمهام که سردربیاره کیم و چی کارمو تو ماشین آیدین چه می کنم. گمون نکنم چیز زیادی دستگیرش شده باشه. آیدین با نصف این شهر خاطره داره و هر جا باشیم یه چیزی برای تعریف کردن هست...برعکس من که نمی دونم از چه سنی تصمیم گرفتم خاطراتمو بریزم دور.
کاظمو می بینیم با یه تی شرت قرمز خوشرنگ سوار بر دوچرخه دم سوپرمارکت. اصولا آدم خوش مشرب و مهربونیه. مربی فوتبال. زنش ماه آخربارداریشه، تعارف می زنه بریم بالا ناهار بخوریم. همین مونده سر زنش خراب شیم تو این ماه! این طوریه که ما می ریم غذا می خوریم و بعدش میایم دنبال کاظم و زنش. بریم یه جایی... می ریم دریا. آخرشم من نفهمیدم وقتی می ریم شرق کجا می ریم و وقتی می ریم غرب کجا. گمونم فومن شرقه و لونک غرب ودریا شمال ...یه همچین چیزی! دریا خب ساحل های زیادی داره ....
خلاصه سر از مجتمع تجاری غول آسایی درمی آریم که نمی فهمم لب ساحل چه می کنه؟! کاظم میگه امکانات داره! این شهرستانیها- که اولا براشون احترام قائلم، دوما دارم بینشون زندگی می کنم و اصلا به نفعم نیست حرف بدی بزنم راجع بهشون- نمی دونم چه علاقه و ارادتی به امکانات دارن! امکانات یعنی یه مجتمع پرهیبت بی ریخت رو بکارن کنار دریا که مردم هی بیان خرید و یه صف 10 متری برای سرویس بهداشتی تشکیل بشه و ده تا آدم برن رو یه اسکله فسقلی و چوب ماهیگیریشون رو بندازن جایی که به شرافتم قسم یه ماهی هم اونجا پر نمی زنه، امکانات یعنی ده تا گشت ارشاد با موتور بیان ببینن کسی جز اینکه لب ساحل قلیون بکشه البته، همراه خانواده، کاری نمی کنه و اگه زنی با مانتو شلوارم رفته باشه تو آب بیارنش بیرون وخلاصه همه غرق در امکانات به افق دریا چشم بدوزن و لذت ببرن.- این چند خط آخری رو واقفم کاملا غر زدم!- دوردست ها یه موج شکن دارن می سازن که زن کاظم شنیده خیلی خرج داشته.
تو حیاط مجتمع تجاری بچه وول می زنه، بیشترشون دختربچه با دامنای چین چین. اخلاقای بچگی خودمو تو اونا می بینم ...بچه ها هیچوقت عوض نمی شن؟ لذت بردن از اینکه کسی بهت لبخند بزنه، لذت از روندن کالسکه بچه کوچکتر، حرف زدن با خودشون تو تنهایی وقتی گمون می کنن کسی نمی بینتشون، پز دادن با دامن چین چین...
دریا آرومه ، رطوبت بالاست طوری که خط افق دریا رو نمی بینی. ومن مثل همیشه ارادمو از دست می دم و کفشمو می کنم تو آب لب ساحل قدم می زنم. ولی در مقابل یه لیوان بزرگ چایی داغ هم حاضر نیستم با لباس برم تو آب! یه جونورایی رو انگشتهای پام وول می خورن ، نمی دونم اسمشون چیه، لغات گیلکی یادم نمی مونه. گشت ارشاد با کاظم خوش وبش می کنه نه واسه اینکه آدم خوبیه واسه انیکه کلاهر کسی می تونه با کاظم خوش وبش کنه گفتم که آدم خوش مشربیه. می گه یه بار طرح شنای خانمها راه انداختن، منظورش پرده کشیدن وسط دریاست، بعد کارگرایی که 100 متر اونورتر داشتن رو داربست مجتمع کار می کردن نزدیک بوده بیفتن پایین، ما موضوع رو به بحث میگذاریم که از صد متری چی دیده اند جز هیبت گنگ آدم ها به اندازه یه بند انگشت که ارزش از داربست افتادن داشته باشه ، چیزی دست گیرمون نمی شه.
به جای بستنی آیس پک می خوریم. اینم از اون امکاناتهاست که شهرستانیها رو می کشه تهران. ولی عوضش تو جاده بلال کباب کرده بهمون می دن. ... داستان امروز همه اش این نبود، بقیه شو بدون هیچ دلیلی بعدا می نویسم. شایدم ننوشتم.
کوتاه
میدونی بعدازاینکه یه نکته حیاتی رو راجع به شخصیتت کشف کردی، وقتی یه فیلم خوب دیدی، وقتی با دوستت این فیلم رو دیدی بعد صدای آواز قورباغه از تو حیاطت می شنوی چه شادی مسخره ای بهت دست می ده؟! چند هفته پیش کتاب شعری به دستم رسید، به دست من که ابدا آدم شعر خونی نیستم، که بعد از خوندنش گمون کردم دیگه خجالت خواهم کشید چیزی بنویسم یا حتی حرفی بزنم. ولی همچنان دارم ادامه می دم!
اگه شما فهمیدین چرا منم می فهمم...
دو بار برگشتم توی بلاگم که این مطلب نوشته در ساعت ٢ شب رو بردارم ولی دلم نمی خواد این کار رو بکنم ، می دونید دارم برای یه مجموعه تصویر می سازم بعضی هاشون رو ازقبل می دونم می خوام چه کنم، بعضیهاشون بعد ساخته شدن برام روشن می شن و بعضی هاشون رو هم به کل نمی دونم چرا کار کردم! فقط می دونم هفته دیگه باید برسه. جریان این مطلب هم همینه نمی دونم به درد خودم می خوره یا به درد کی...فقط دلم می خواد بذارم باشه. الانم دارم کار می کنم بازم خوابم نبرد!
شالی



چه حالی می شدید وقتی این عکسها رو می گرفتید زنهای شالیکار تا زانو توی گل ، لبخندزنان به شما می گفتند:خسته نباشین!




